تبليغاتX
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز ، نایت اسکین
کوچولوی دوست داشتنی

زندگی جیره ی مختصریست , مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است, مثل یک حبه ی قند؛

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد .

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391 با موضوع
نوروز1391

صبح روز یکم فروردین ساعت 7.5 از خواب بیدار شدم ولی چشمام به زور باز می شد اخه دیشب تا ساعت 2 بیدار بودم . تندتند همه آماده شدیم تا برای موقع سال تحویل همه دور سفره نشسته باشیم.

جالب اینجا بود که یزدان همیشه ساعت 10، 11 بیدار می شدولی انگار می دونست امروز یه روز خاصه و می خواست اونم لحظه تحویل سال کنار ما باشه ، ساعت 8 بیدار شد بابایی مهربون حمامش کرد و با لباس تمیز و موهاای شونه زده کنار ما نشست . سال تحویل شد ، آقا عیدیهاش رو گرفت بعد رفت دوباره لالا کرد.

اینم جیگر مامان 

عکسهای دربند تهران با یزدان

یزدان در حال ذوق

یزدان در پارک لاله  تهران

یزدان در مراسم بدرقه دایی مهدی و زن دایی که روز 4 فروردین به مکه مشرف شدن

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ سه شنبه 1 فروردین1391 با موضوع
مسافرت عید

دیروز بعد از ظهر به سمت کرج حرکت کردیم تا برای تحویل سال کنار مادر و پدرم باشیم خوشحال بودم خیلی.

خیلی دوست دارم لحظه تحویل سال کنار مادر و پدرم باشم،حتی می تونم بگم این برام مثل اجابت دعای تحویل ساله که خدا رو شکر امسال جور شد . دیروز از صبح که یزدان بیدار شد بخاطر اینکه سرم شلوغ بود و مشغول جمع و جور کردن وسایل از یه طرف و کارهای نهایی خونه تکونی از طرف دیگه بودم. اصلا فرصت با یزدان بودن رو نداشتم، 

طفلکی تا میومد غر بزنه دیا بیاد کنارم، بهش میگفتم یزدان میخوایم بریم پیش مامان جون و باباجون بذار وسایل رو جمع کنم که بابا بیاد و بریم. اونم ذوق می کرد و می رفت خودش مشغول بازی می شد. ولی دیگه تا بعد از ظهر که بخوایم حرکت کنیم حسابی کلافه شده بود، دیگه نه حنام رنگی داشت و نه حوصله شنیدن حرفام رو در مورد وعده های به خیال خودش سر خرمنی که بهش می دادم داشت، مدام غر می زد و گریه می کرد. ولی خوب بالاخره حرکت کردیم و لبخند رضایت بر لبان مبارک آقا نمایان شد.

کل مدت می خندید ، سر پا ایستاده بود و از پنجره بیرون رو تماشا می کرد، اما به محض اینکه هوا تاریک شد همش غر میزد :بیرون بیرون ، این جریان تا صبح که رسیدیم ادامه داشت و حتی یک لحظه هم توی ماشین نخوابید. پسرم حسابی اذیت شد تا رسیدیم.

از یه طرف کلافه شده بود و خوابش میومد و از طرف دیگه از ماشین و تاریکی جاده و مسیر طولانی خسته شده بود . ولی خدا رو شکر بالاخره رسیدیم  تا مامانم رو دید پرید تو بغلش و سرش رو گذاشت روی شونش.  

سفره هفت سین ما که امسال چند روز قبل از سال تحویل برپا شد

یزدان و برف بازی 2 روز قبل از عید

اینم یزدان وقتی که آروم و آقاست


نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 با موضوع
شکرگذاری یزدان

حالا دیگه پسرم کامل صحبت میکنه . بابایی مهربون سر مبل دراز کشیده بود و یزدان با صدای نازک و مهربونش با قیافه ای جدی و نگران بدو بدو اومد کنارش و گفت: " بابایی نیوتی" و این رو مدام تکرار می کرد ( یعنی بابایی نیافتی).تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 هر وقت که اب می خوره هنوز جرعه آخری رو کامل قورت نداده می گه: "توک" (یعنی شکر) و هر کسی رو هم ببینه که داره آب می خوره هنوز در حال خوردنه هی می گه : "گفتی توک؟" ( گفتی شکر؟)

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ شنبه 20 اسفند1390 با موضوع
تولدت مبارک

شکلک های شباهنگ Shabahang- Happy Birthday: 6

امروز مثل این دو هفته گذشته از ساعت 6 صبح بیدار شدم.اول از همه از تزیین دیوار شروع کردم با اون ستاره هایی که درست کرده بودم . بعد دسرها رو(دسر گلدونی) آماده کردم و....به همین صورت تا ظهر یکریز مشغول کار بودم . مامان و بابام توی راه بودن از کرج داشتن می اومدن برای تولد یزدان جان،نزدیکای 3 عصر بود که رسیدن همیشه از دیدنشون شوری عظیم وجودم رو فرا میگیره خدا کنه پسر من هم به همون اندازه که من پدر و مادرم رو دوست دارم ما رو دوست داشته باشه.

 مهمونی شب بود  توتیا و پرنیان هم اومدن و خدا رو شکر همه چیز خیلی خوب پیش رفت به همه هم خوش گذشت

 بچه ها هم تا تونستن بازی کردنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و آخر شب حسابی خسته بودن.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یزدان عزیزم !

همانطور که با نام یزدان مهربان زاده شدی امیدوارم درسایه او همچنان پاک و سالم بمانی و هر روزت روزهایی پر از افتخار و سربلندی باشد.

یزدانم تولد فقط بهانه ایست تا همه به یاد بیاوریم که روزی نبودیم و کسی آفرید ما را، هرگز او فراموش نکن در سایه همو پاکی و بزرگی بیاموز، مهربان باش و مهربانی کن کینه خانمان سوز است هرگز به وجود زیبایت راهش مده. یزدان عزیز رمز خوشبختی ات فقط داشتن خدا و مهرورزی به اطرافیان است، اگر این دو را هرگز از خودت دور نکنی مطمئن باش سعادتت حتمی است انشاالله

یزدانم من منتظر آن روزم که جوانمردی و ایمان و مهربانیت پاسخی برای زحمات مادرانه ام باشد ، پسرم آرزوی سربلندی و خوشبختی ات ترنم نمازهای من است .

                                                                   یزدانم یزدان پاک نگهدارت 

شکلک های شباهنگ Shabahang- Birthday: 4

قسمتی ازتزیینات

برگه هایی که مهمانها یادگاری نوشتند

سوژه مورد نظر وسط نشسته

ستاره مامان در حال فوت کردن شمع هاش

پسرم از فشفشه ها می ترسید

و این هم تقویم یزدانی1391که با فتوشاپ نصفه  نیمه ای که بلد بودم درست کردم  و به مهمونها دادم

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ دوشنبه 15 اسفند1390 با موضوع
سپاس پروردگار

فردا تولد یزدان کوچولوی منه که حالا واسه خودش آقایی شده . پسرم حالا دیگه 2 ساله شده این رو بدون توجه به تقویم هم میتونم بفهمم . استقلال در کارهاش بقدری با دو سه ماه پیشش فرق می کنه که خودم احساس می کنم پسرم بزرگتر شده . درسته که الانم مسائل و مشکلات بخصوص خودش رو داره ولی برام خیلی جذابتر شده ، بیشتر با پسرم ارتباط برقرار میکنم با هم حرف میزنیم بطوریکه منظورم رو کاملا متوجه میشه و من هم منظورش رو کامل میفهمم. دیگه بماند شیرین زبونیهاش که دلمون رو میبره.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

امسال بدلیل بعضی از مسائل حاشیه  قرار شد تولد یزدان رو بسیار خودمونی بگیریم یعنی فقط خودمون و مامان بابام و مامان خواهرهای بابایی مهربون باشن. ولی من کار به تعداد مهمونا یا ساده و شلوغ بودنش نداشتم و دلم میخواست برای تولد امسال یزدان هم تم خاصی استفاده کنم  بنابراین تلاشم رو کردم تا تولد ستاره ای زیبایی براش بگیرم. تقریبا از 2 هفته قبل شروع کردم به تدارکات تولد. با مقوای رنگی و کاغذ کادوهای براق رنگی ستاره هایی با سایزهای مختلف بریدم. کلاه ستاره ای، کیک ستاره ای، لیوانهایی با برچسب های ستاره و...خلاصه همه چیز رو ستاره زدم . یه تقویم ستاره ای هم با عکس یزدان با فتوشاپ درست کردم که به مهمونها بدم. همچنین برگه هایی که دورشون رو با ستاره تزیین کرده بودم، آماده کردم که مهمونها برای یزدان یادگاری بنویسن.

با اینکه خیلی خسته شده بودم ولی خوشحال بودم ، خوشحال از اینکه عزیز دلم رو خوشحال می کردم خوشحال از اینکه دارم سالروز بهترین هدیه ای که توی عمرم خدا بهم داده رو جشن میگیرم و سپاس میگم. اگر هزار بار بیش از این هم خسته بشم ولی سپاس این روز رو در پیشگاه خدای مهربونم هرگز فراموش نخواهم کرد. 

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ یکشنبه 14 اسفند1390 با موضوع
ابراز محبت به مامان

امروز نشسته بودم پای لب تابم و داشتم کارم رو میکردم یزدان هم داشت بازی میکرد با اسباب بازیهاش و همزمان سی دی تماشا میکرد که یهو متوجه شدم رفته کابینت آشپزخونه رو که پر از خوراکیه باز کرده بعد از چند دقیقه برگشت در حالی که یه نقل بزرگ زیر لپش بود یکی هم تو دستش بود که بدو بدو اومد گذاشت تو دهن من و رفت نشست پای اسباب بازیهاش. خیلی ذوق کردم ، به خودم گفتم ببین پسرم اونقدر بزرگ شده که خودش میره هر چی بخواد بر میداره تازه به فکر مامانش هم هست و برا من هم آورده   . خلاصه هر بار که نقلش رو می خورد می رفت دوباره بر میداشت و برا من هم می آورد . این کار رو دو با دیگه انجام داد ولی این بار من فقط وانمود کردم که نقل رو خورد و تو دستم نگهش داشتم چون میدونستم چیز زیادی ازشون باقی نمونده . بار بعدی که رفت نقل برداره دیدم زود برگشت و با ناراحتی و افسوس اومد روبروم ایستاد و داد زد:

 " مامان همه رو خورد"

انتظار شنیدن همه چیز رو داشتم جز این، یهو برگشتم نگاش کردم و در حالی که از خنده بیهوش بودم گفتم بذار یه ذره از محبتی که کردی بگذره بعد پشیمون شو ...

بعد گرفتمشو تا تونستم بوسیدمش و آخرش اون دو تا نقلی که نگه داشته بودم بهش دادم شکمو تا دیدشون چشماش برق زد و جمله قشنگ همیشگیش رو گفت و خوردشون:

                                                             "هنووو داره ه ه ه"  


نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ پنجشنبه 13 بهمن1390 با موضوع
تذکرات یزدانی

تو رو خدا ببین چه روزگاری شده این فسقلی مامان هنوز کامل حرف نمیزنه اینجوریه اگه حرف زدن آقا تکمیل بشه که دیگه خدا به دادمون برسه . امروز در حالی که مشغول بازی با ماشینش یا به قول خودش "ماییت" بود بود همش داد میزد . ما هم که داشتیم تلویزیون تماشا میکردیم چیزی از فیلم که نفهمیدیم هیچ، سرمون هم رفت. هر چی که آروم بهش تذکر می دادیم که آروم باش انگار نه انگار . اصلا مثل اینکه صدامون رو نمیشنید.

دیگه عصبانی شدم ماشین رو ازش گرفتم و با شدت گذاشتمش یه طرف. یه کم به من با عصبانیت و تعجب نگاه کرد و با همون حالت اخم و طلبکارانه گفت :  " یوااااااااااااش "

چنان با مزه و به موقع گفت که من و باباش هر کاری کردیم نتونستیم جلو خنده مون رو بگیریم.

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ جمعه 23 دی1390 با موضوع
ساعاتی پر از بچه.....

دیروز رفتیم برا یزدان جان دو تا اسباب بازی گرفتیم یه ماشین سنگین از اونایی که تیکه هاش از هم جدا میشه و نی نی میتونه دوباره رو هم سوارشون کنه و یک صفحه چوبی با اشکال هندسی  متحرک و رنگی که میتونه برشون داره و دوباره بذاره سرجاش. ماشاالله توی یه روز تقریبا همه شکلها رو یاد گرفت . بعد از ظهرش هم رفتیم خونه مادرشوهرم توتیا و پرنیان هم اونجا بودن البته با صوفیا کوچولو.

اینم عکس صوفیا (خواهر پرنیان)

یزدان حسابی حال کرد چون کلی با بچه ها بازی و بپربپر کرد. با وجود این سه وروجک اونجا شده بود مثل مهدکودک . بقدری سر و صدا و شادی میکردن که صدا به صدا نمی رسید . هر جا میرفتن صوفیا که حالا دیگه 4 دست و پا حرکت می کرد سریع می رفت دنبالشون .  

یزدان و پرنیان

یزدان،پرنیان وتوتیا

بعد از این همه فعالیت هر کی باشه گرسنه میشه

ادامه شیطونیهاش وقتی که برگشتیم خونه،در پله های پشت بام

دایره لغات یزدان خیلی غنی شده.تقریبا میتونم بگم حالا دیگه تمام کلمات رو میتونه بگه .جملات کوچیک رو هم میگه . هر چند لغات روبقدری با نمک بیان میکنه که دوست دارم بخورمش این نی نی کوچولو رو.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم

 

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ یکشنبه 18 دی1390 با موضوع
گردش به سبک یزدانی....

جمعه یزدان خان رو بردیم به قول خودش "بیلون" یا همون بیرون خودمون. رفته بودیم کنار مزرعه هایاطراف شهر ، هوا خیلی خوب بود ، من و بابایی مهربون بدمینتون بازی میکردیم و یزدان هم مبایل منو که داشت آهنگ بچه گونه پخش میکرد گرفته بود و مستقیم حرکت میکرد ،قدم میزد و گوش میکرد. هر بار که یه آهنگ تموم میشدمی ایستاد و با حالت غر زدن بر می گشت و می گفت دّموم دّموم(یعنی تموم)ولی چند ثانیه بعد آهنگ بعدی که شروع میشد دوباره سرش رو میگذاشت پایین و به راه خودش ادامه می داد و شروع میکرد به آهنگ گوش دادن. بعدش با یزدان کلی بازی کردیم و حسابی بهش خوش گذشته بود .

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ جمعه 16 دی1390 با موضوع
وقتی پسرم مرا می بوسد......

توی اتاق داشتم نماز می خوندم و بابایی مهربون هم توی هال نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد. حدود شش هفت متری فاصله داشتیم . یزدان که امشب شنگول بود با کوچکترین آهنگی شروع به قر دادن میکرد هی می دوید تو اتاق و لپ منو می بوسید و بعدش با سرعت برمی گشت تو هال و لپ باباشو می بوسید . فکر کنم این کار و بیشتر از 20 بار انجام داد. هر بار هر قسمتی از صورت منو می بوسید دقیقا همون قسمت صورت باباش رو هم میبوسید و قش قش می خندید.

خیلی بامزه بود از همه جذابتر بوسه های شیرین پسرم بود که منو برد توی دنیای شیرین وابستگیها ، از اینکه خدا این همه خوشبختی به من داده باید همیشه شکرگذار باشم . از خدا می خوام که همیشه به همه شادی و سلامتی بده و هیچ وقت این خنده ها و وابستگیها شادیها رو از ما نگیره.         آمین

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ پنجشنبه 15 دی1390 با موضوع
روزگار بیماری...

آدما وقتی چیزی رو از دست می دن تازه ارزشش رو می فهمن . حدود 3 روز بخاطر آنفولانزای شدید از دنیا بی خبر بودم اصلا حالم خوب نبود طفلک پسرم ،اونقدر حالم بد بود که حتی نمیتونستم بغلش  کنم . همش پیش بابایی مهربون بود. چند روز بعدش هم که با عوارض سرماخوردگی دست و پنجه نرم میکردم .

درست روزی که احساس می کردم دارم بهتر میشم علائم بیماری رو تو پسرم احساس کردم . هر کاری کردم : داروی گیاهی ، اسفند دود کردن تو خونه ، و ... خلاصه هر کاری کردم نتونستم جلوی سرماخوردگیش رو بگیرم و عزیز دل ممامان بخاطر من مریض شد، اونم چه آنفولانزایی، درست سه  روز و سه شب تب داشت ، روزهای بعدش هم که بخاطر بیماریش حسابی بی رمق شده بود اونقدر از دیدن بی حالی و بی رمقیش دلم سوخت که دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و اشکم در اومد

بالاخره خدا کمک کرد و پسر گلم بعد سه چهار روز کمی بهتر شد ولی حسابی لاغر شده بود.

از صمیم قلبم از خدا می خوام که همه مریضا رو شفا بده هر بیماری مطمئنا برای خیلی از اطرافیانش عزیزه ، خدا کنه هیچ وقت کسی ناراحتی هیچ کدوم از عزیزاش رو نبینه.

آمین

تصاویر زیباسازی نایت اسکین


مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ یکشنبه 4 دی1390 با موضوع
مسافرت بدون بابایی مهربون

مامان و بابام که اومده بودن پیشمون سر بزنن موقع رفتن من و یزدان هم باهاشون رفتیم کرج.رفتنی از مسیر ساوه رفتیم تا یه سر به دختر عموم بزنیم که چند سالی بود ندیده بودیمشون.ماشاالله بچه های نازش چه بزرگ شده بودن 

اینم عکسشون

بچه ها مشغول اتل و متل توتوله


یزدان که حسابی اونجا حال کرد چون شایان و شادی اونقدر باهاش بازی کردن و اسباب بازی جلوش گذاشتن یزدان هم اونقدر بازی کرد که وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم از خستگی تو بغلم خوابش برد.        

یزدان دایی مهدی رو مِه و دایی محسنش رو مُح صدا میکرد . از صبح که چشمش رو باز میکرد یا طبقه بالا بود پیش زن داییش یا دایی مِه میومد و کلی باهاش بازی میکرد تمام مدت هم تو خونه با بابا جون و مامان جونش مشغول بود . سر سفره که مینشستیم دونه دونه همه رو مجبور میکرد که کمرشون رو بلند کنن و راست بشینن. بابام چون از بچگی در مورد راست نشستن کلی باهامون سر و کله میزد، عاشق این کارش بود

دو سه روز از رفتنمون نگذشته بود، یه شب میخواستیم بریم مهمونی خونه یکی از دوستای بابام، وقتی آماده شدیم که بریم دیدیم یکی در آپارتمان رو مکیزنه چون پشت در آپارتمان بود فکر کردیم مهدی داداشم از طبقه بالاست بدون پرس و جو در رو باز کردیم  که یهو دیدیم محسن پرید داخل،از همدان سرزده اومده بود تا یعنی سورپرایزمون کنه . باید بگم که موفق هم شد و ما حسابی سورپرایز شدیم، از همه بیشتر یزدان خوشحال شده بود که از دیدن دایی مُح اول کلی رقصید بعد پرید تو بغلش و سرش رو گذاشت رو شونش.

یزدان که دایی محسنش رو الگوی خودش قرار داده بود هر چیزی که محسن میگفت تکرار میکرد، هر کاری که میکرد رو انجام میداد،شاید بخاطر اومدن محسن بود که کلی لغت جدید یاد گرفت

وقتی که محسن گیتار میزد یزدان هم میرفت مینشست سر پاش و شروع میکرد به ادای داییش رو در آوردن.خیلی با نمک میزد ، خودش از بس که ذوق میکرد که صدای تارهارو در میاره بدو بدو اومد و دست من و مامان جون رو میگرفت و می آورد تو اتاق و شروع کرد به زدن روی تارهای گیتار تا به ما نشون بده که داره گیتار میزنه.

یه روزش رو هم رفتیم نمایشگاه بین المللی لوازم خانگی، خیلی خوش گذشت. با اینکه مجبور شدم از صبح تا عصر دنبال یزدان و بادکنکهایی که بهش داده بودم(فکر کنم 4،5 تایی بودن) بدوم  اما چون من عاشق این جور محیطهام خیلی بهم خوش گذشت.

یزدان مشغول بازی با بادکنکهاش که هر بار یکیش منفجر میشد

 از هفته دوم مسافرتم چون اول ماه محرم بود بابام با دوستاش طبق هر سالشون رفتن کربلا.

یه شب با دایی مهدی و دایی محسن و زن دایی و مامان جون و البته یزدان رفتیم پارک، هوا خیلی سرد بود اما حسابی خوش گذشت

بازی یزدان خان همراه زن دایی جون در محل بازی بچه ها در رستوران

 

شب بعدش دایی محسن خواست ما رو ببره بیرون یا به قول یزدان دَدَ. به محض اینکه ماشین رو از خونه آورد بیرون بارش برف شروع شد. یزدان که از بس لباس پوشیده بود خودش شبیه آدم برفی شده بود از دیدن برفها و بارشش رو صورتش حسابی ذوق زده شده بود هر کاری میکردیم از زیر برف کنار نمیومد .بالاخره ما هم مجبور شدیم همپای این پسربریم زیر آسمون و برف بازی کنیم . خوب، اینم توفیق اجباری بود چون خیلی خیلی خوش گذشت

اما دیگه از فرداش از دست آقا یزدان که یک ریز میگفت برف آسایش نداشتیم. منم از ترس اینکه سرما نخوره اونو زیاد بیرون نمی بردم ولی مگه یادش میرفت، ول کن نبود.محسن هم رفت و یه تشت بزرگ پر کرد برف و آورد براش تا بازی کنه.
با حال بود کنار بخاری برف بازی کردن.کلی ذوق کرد برفها رو میگرفت بحای اینکه به ما پرت کنه میریخت تو سر خودش.

یزدان و دختر همسایه هلیا خانم

یزدان در همایش علی اصغر 


مسافرت ما حدود یک ماه طول کشید توی این مدت حسابی دلتنگ بابایی مهربون شده بودیم

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که

معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست

و نه شاد بودن برای داشته ها .


نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ چهارشنبه 16 آذر1390 با موضوع
یزدان و پرنده ها

دیشب رفتیم باغ پرندگان. از بعد از ظهر هر پرنده ای که تو آسمون پرواز میکرد یزدان با چشماش و نوک انگشتاش دنبالش میکرد و سعی میکرد ما رو هم متوجه اون بکنه و مدام میگفت: " پَ " (منپظورش همون پرنده بود). شب که رفتیم باغ پرندگان از دیدن این همه پرنده بزرگ و کوچک و رنگارنگ ، اونم از این فاصله نزدیک، حسابی هیجانزده شده بود.                         خیلی حرکاتش با حال بود اولش دستمو محکم گرفته بود و مدام چپ و راست می برد. بین راه هر پرنده ای اطرافش میدید مسیرش تغییر می کرد و دنبال اون راه می افتاد. .کم کم دستمو ول کرد و افتاد دنبال خرگوشها.            بعد از نا امیدی از دستگیری خرگوش، رو آورد به پرنده ها و حسابی این بیچاره ها رو دنبال کرد، پرنده های بیچاره هم مدام این طرف و اون طرف میرفتن تا از دست این کوچولوی شیطون فرار کنن. این وسط من و بابایی مهربون هم بی نصیب نموندیم حسابی ما رو هم مجبور به دویدن کرد چون مجبور بودیم هر طرف میره دنبالش بریم تا تن و بدنش به خار بوته های گل که از بینشون میدوید، نخوره در ضمن هر بار که به یه جوب آب یا یه پله بزرگ می رسید،با عجله از ما میخواست کمکش کنیم تا پرنده ها از دستش فرار نکنن. آخر سر هم فقط پاشنه کفشهای من بود که پر از گل شده بودgirl_impossible.gif

یزدان حسابی دنبال خرگوشها میافتاد وقتی خرگوش ثابت میموند اول میرفت نزدیک ولی میدید خرگوش فرار نمیکنه و داره نگاهش میکنه ، خودش میترسید و فرار میکرد

اینم یه طرح سنکفرش پارک، که فقط باعث دردسر بابایی مهربون شد. چون یزدان باباشو مجبور کرد چندین بار از روی این سازه که نمیدونم اسمش رو چی باید بذارم رد بشن

و یزدان همچنان در حال تعقیب این پرنده های زبون بسته


تصاویر زیباسازی نایت اسکین

بجاست دوستي بخواهي که به روزهايت تلاش و به شبهايت آرامش بخشد. جبران خليل جبران

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ شنبه 7 آبان1390 با موضوع
دنیای زیبای من

شیطون بلای مامان هر روز که میگذره با نمک تر میشه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدالبته بماند زمانی که با شیطونیهاش کلافه ام می کنه، که اونم زمانیه که من کار دارم آخه دلش می خواد 24 ساعت شبانه روز من دربست در کنارش باشم و هیچ کار دیگه ای هم نکنم.

با این حال هر وقت باهاش بازی میکنم با هر لبخندش که چه عرض کنم با هر قه قهش یه دنیا شادی تو دلم میریزه. با هر خنده صداداری که میکنه امید هزاران سال تو دلم زنده میشه.نمیدونم این چه احساسیه که خدا تو وجود پدر و مادر گذاشته، اما هر چی هست همیشه باید شاکر خدا باشم که نعمت درک این احساس رو از من دریغ نکرد. حس دوست داشتن فرزند قشنگترین احساسیه که تو تمام زندگیم تجربه کردم.

خدایا بخاطر این زندگی خوب و سلامتی خانواده  برای همیشه تو را شاکرم. مثل همیشه بزرگترین آرزویم این است:

                                                        خداوندا خودت را هرگز از ما نگیر

کلمات جدیدی که یزدان عزیزم میگه :

بازی: بایی

داغ: دا

بستنی: بَ یی

موز: مو

 

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

هر چند وقت يكبار خودت را از خودت طلب كن ... شايد گم شده باشي ...
بهترين مترجم كسي است كه بتواند سكوت ديگران را ترجمه كند .

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ سه شنبه 3 آبان1390 با موضوع
یک نصیحت مادرانه

ماه من

همیشه کوچیک باش ؛ حتی اگه بزرگ شدی ، بچگی هات یادت نره ؛

اون روزا که با دیدن یه ماشین کوکی انقدر ذوق می کردی که صدای شادیت سر به فلک می کشید

اگه جات خیس می شد انقدر جیغ می زدی تا یکی به دادت برسه ،

از اینکه کمی کثیف بودی عذاب می کشیدی؛

پس وقتی بزرگ شدی ، مثل بیشتر آدم بزرگا نشی که بدترین عیب ها همیشه ،همه جا ،باهاشونه !

نه تنها قایمشون نمی کنن ، اگه کسی اعتراض بکنه ، معترض تر از اون میشن!

تو باید همیشه معصوم و مهربون بمونی

Emoticon

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

کلامی از شیخ بهایی:

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست زیرا اگر بسیار کار کند می گویند احمق است. اگر کم کار کند می گویند تنبل است. اگر بخشش کند می گویند افراط می کند. اگر جمعگرا باشد می گویند بخیل است. اگر ساکت و خموش باشد می گویند لال است. اگر زبان آوری کند می گویند وراج و پر گوست. اگر روزه برآرد و شب ها نماز بخواند می گویند ریا کار است. اگر نکند می گویند کافر است و بی دین؟! لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد و جز از خداوند نباید از کسی ترسید، پس آنچه باش که دوست داری. شاد باش مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ یکشنبه 1 آبان1390 با موضوع
یزدان و مهمانی تولد

 تولد تولد تولد، تولدت مبارک                                     Birthday Party

سلام، بله امروز تولد داشتیم اما تولد یزدان نبود. تولد علیرضا، پسر دوستم بود که امروز 4 ساله شد  .

پسر بانمکیه و حرفاش خیلی با مزه ترش کرده،حرفای قلمبه ای میزنه که آدم دوست داره بخوره این پسر رو.

خلاصه از تولد بگم که یزدان رو به زور بردم داخل خونه، نمیدونم چرا از وارد شدن به خونشون امتناع میکرد شاید چون جمعیت زیاد و براش جدید بودن. اولش که کاملا بهم چسبیده بود و از بغلم پایین نمی اومد وقتی می خواستن از بچه ها عکس بگیرن، دوستم یزدان رو هم برد و گذاشت رو صندلی وسط بچه ها تا باهاشون عکس بگیره سرش رو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت و ساکت مونده بود اونقدر سرش رو پایین آورده بود که صورتش رو نمیدیدم هر چی هم که صداش میکردیم سرش رو بالا نمی کرد( آخه یزدان و این همه کم رویی!!!!!!)بعد از چند دقیقه وقتی یه ذره از صورت مبارکش پیدا شد تازه متوجه شدم شدیداَ بغض کرده ،اونم به محض اینکه تو جمع چشمش به من افتاد یهو بغضش ترکید و اشکاش مثل بارون اومدن پایین، بدون اینکه صدایی از گریه داشته باشه.

الهی!

کلی دلم براش سوخت ولی کمی هم ناراخت بودم که کم روییش رو کنار نمیذاشت و با بچه ها بازی نمیکرد. هر چند دیگه آخراش یه ذره فعالیت از خودش نشون داد که اونم با شرایط ویژه بود. مثلا فاصله مجازش از من به حدی باید می بود که حداقل یکی از انگشتهای دست یا پا (خدا رو شکر این یکی دیگه فرقی براش نداشت)حتما باید با من در تماس می بود.

عجیب بود برام که این حرکات رو نشون میده آخه خیلی تو مراسم و جمع های نا آشنا بوده و زود هم باهاشون صمیمی شده !!!!!!!

خوب دیگه اینم یه روز متنوع برای یزدان بود. اما از لحظه ای که تو ماشین نشستیم که برگردیم خونه،تا شب که می خواست بخوابه فقط آواز میخوند و بالا و پایین میپرید، طوریکه باباش میگفت: مثل اینکه خیلی بهش خوش گذشته؟

آره واقعا بهش خوش گذشته بود ولی عکس العمل ها رو نگه داشته بود برا خونه

اینم عکس شیطونیهای یزدان و توتیا

هر وسیله ای که قابل نشستن باشه مورد استفاده آقا قرار میگیره:

چند وقته یزدان و باباش با هم شطرنج بازی میکنن البته فعلا یزدان خان در مرحله کارآموزی به سر می برهنایت اسکین

مثل اینکه کوچولوی ما زیاد فکر کرده خسته شده

یادی هم از جاده چالوس و باغ باباجون یزدان که پر از گردو بود،شهریور1390

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي
.. سعيد نفيسي ..

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ شنبه 30 مهر1390 با موضوع
یزدان و شیطونیهاش

چند روزه یزدان صبح ها اونقدر زود بیدار میشه881782e691ee8f5329cf064d9ba2fb5d.gif که من دیگه به هیچ کاری نمیرسم. چون وقتی بیداره دربست باید در خدمت آقا باشیم. اگه به کارای خونه مشغول باشم کمتر میاد سراغم ولی به محض اینکه میشینم پای لب تابم میاد و از پشت میز دستمو میگیره و میکشه و میبره تو هال میشینه، به منم میگه باید بشینی پیشم تا خودش آروم بازی کنه.3320.gif** http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley6b.gif

هر کاری میکنم ناقلا تقلید میکنه، صبح زود هوا خیلی خوب بود در هال رو باز کردم و اومدم که برم تو حیاط ولی دوباره پشیمون شدم و همینطور که پاهام با دمپایی رو زمین بود نشستم رو لبه فرش، یزدان هم که تا حالا نگاه میکرد سریعا دمپایی پوشید و میخواست بدون اینکه پاش رو فرش بیاد مثل من بشینه ، بالاخره بعد از کلی تلاش موفق شد و حدود 5 دقیقه بی حرکت تو همون حالت موند.


 این جیگر، خوردنیه

بعد از ظهر فریناز جون تماس گرفت توتیا و پرنیان اونجا بودن و می خواستن با یزدان حرف بزنن، گوشی رو دادم به یزدان. اونقدر با مزه میگفت:الو

بعضی از کلمات به زبان یزدانی(تا جایی که حظور ذهن دارم):

الو:ال و

هر چیز قابل بوییدن: از ته د ل"به به"

شیر: ایر

گل: دلFlower

دایی: دایی

مهدی:مهه

مریم: م یم

آب: آآآآآ  و یا آبببی (با تاکید ب)

داد: داد

ماهی: ماهی

بله: ب یی

ماشین: ماا

هر نوع غذا: آم

بیا: بی ا

بریم: بیم

هر جایی بجز خانه: دد

سیب: دیب

موز: موو

توتیا: توتی

پا: پا                                                                   

دست: د                                                                    

                                                                                    

انگشتشو اینجوری میکنه و میگه: نه نه نه نه نه

پریروز بلال سرخ کردم، تقریبا میشه گفت اولین باریه که یزدان بلال میخوره ، اولش خودم بلال رو میگرفتم جلوی دهنش تا گاز بزنه ولی از بس که از مزه اش خوشش اومد خودش از دستم گرفتش و با ولع شروع کرد به خوردن. اونقدر مشغول بود که هر چی بهش می گفتیم انگار اصلا صدامونو نمیشنید. پسر با نمک مامان تمام دست و صورتش رو سیاه کرده بود



هر وقت کار بد میکنه و از دست یزدان عصبانی میشم و دعواش میکنم، سرش رو می اندازه پایین و هیچی نمیگه http://www.millan.net/minimations/smileys/samvetesmiley.gifبعد بهش میگم میخوای دیگه دوستت نداشنه باشم؟به شدت و با تاکید کلمه نه رو این طوری میگه: "نع"جوری میگه که با اینکه از دستش عصبانیم ولی دلم میخواد بخورمش. بعد به محض اینکه صورتم رو ازش بر میگردونم پشت سر هم میگه :  ما ما ما ماما ما ....اونقدر میگه تا بالاخره جوابشو بدم و تو روش بخندم که دیگه خیالش راحت بشه که از دستش عصبانی نیستم. نسل زبل 2011 هستن دیگه...

وقتی شنگوله با صدای بلند بهش میگم : نفس مامان کیه؟

یزدان با حالت تاکید داد میزنه : من ن 

جیگر مامان کیه؟

یزدان: من ن

هستی مامان کیه؟

یزدان: با فریاد و خنده میگه من

گل پسر مامان کیه؟

یزدان: من.........

                              

                                                                                                                           

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

راندا برن ميگه : در جستجوي موارد خوب خودت باش
خوشبختي بسراغ كساني خواهد رفت كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند .

نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ شنبه 23 مهر1390 با موضوع
شعر کودکانه
دزده و مرغ فلفلی

شاعر :منوچهر احترامی

توي ده شلمرود فلفلي مرغش تك بود
يه ده بود و يه فلفلي يه مرغ زرد كاكلي
يه روز كه خيلي خسته بود كنج اتاق نشسته بود
يه دزد رند ناقلا شيطون و بدجنس و بلا

بقیه در ادامه مطلب


تصاویر زیباسازی نایت اسکین

اگر روزی نتونی از عهدهء مشکلات برآیی می تونی مطمئن باشی که تو در یک مسیر اشتباه قدم برداشتی. سوامی ویووکانا


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ شنبه 23 مهر1390 با موضوع
راه حل نق و نوق
چون یزدان امروز ساعت8.5 صبح بیدار شد بد اخلاق بود   میدونستم تا ظهر راه سختی رو در پیش دارم. اینکه تا ظهر سرش رو چه جوری گرم کنم مسأله بزرگی بود بنابراین بعد از صبحونه نصفه و نیمه ای که خورد تصمیم گرفتم که به پارکی که نزدیک خونه است ببرمش. اونم که پایه بیرون رفتنه، تا حالا ناقلا داشت غرغر میکرد، از لحظه ای که بهش گفتم بیا لباس بپوش تا بریم دد میخندید و هر چی میگفتم گوش میکردhttp://forum.suma.ir/images/sheklak/hapydancsmil.gif حدود 1.5 ساعت بیرون بودیم از بس که ورجه وورجه کرد،حسابی تو پارک گرمش شده بودسیب زمینی سرخ شده ای که براش آورده بودم نوش جان کرد و یه آبم روشو بعد خوب که خسته شد اومدیم خونه و متکاش رو گرفت دستش و آورد دنبالم و با حالت ملتمسانه ای هی میگفت : لا لا ...لا لا .منم از خدا خواسته و با کمال میل به درخواست یزدان خان عزیزم جامه عمل پوشاندم

راستی امروز یه کلمه جدید گفت: "توک" یعنی شوش. قربونت برم عزیز دلم



تصاویر زیباسازی نایت اسکین

خداوند عزوجل به حضرت موسی علیه السلام وحی فرمود :

ای موسی ، سفارش مرا درباره 4 چيز خوب بخاطر بسپار :
1: تا وقتی كه گناهانت بخشيده نشده و مورد آمرزش قرار نگرفته ای ، به عيب ديگران نپرداز.
2: تا زمانی كه گنجها و خزانه های من تمام نشده ، براي رزق و روزيت غمناك نباش .
3: تا موقعی كه پادشاهی من از دست نرفته ، بجز من به ديگری اميد نداشته باش .
4: تا هنگامي كه مُرده شيطان را نديده ای ، از مكرش ايمن و آسوده خاطر نباش .
نوشته شده توسط مامانی و بابایی در تاريخ شنبه 23 مهر1390 با موضوع



© All Rights Reserved to daeekoochooloo.Blogfa.com

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز ، نایت اسکین