|
مامان و بابام که اومده بودن پیشمون سر بزنن موقع رفتن من و
یزدان هم باهاشون رفتیم کرج.رفتنی از مسیر ساوه رفتیم تا یه سر به دختر
عموم بزنیم که چند سالی بود ندیده بودیمشون.ماشاالله بچه های نازش چه بزرگ
شده بودن اینم عکسشون
بچه ها مشغول اتل و متل توتوله


یزدان که حسابی اونجا حال کرد چون شایان و
شادی اونقدر باهاش بازی کردن و اسباب بازی جلوش گذاشتن یزدان هم اونقدر
بازی کرد که وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم از خستگی تو بغلم خوابش برد. یزدان
دایی مهدی رو مِه و دایی محسنش رو مُح صدا میکرد . از صبح که چشمش رو باز
میکرد یا طبقه بالا بود پیش زن داییش یا دایی مِه میومد و کلی باهاش بازی
میکرد تمام مدت هم تو خونه با بابا جون و مامان جونش مشغول بود . 
سر سفره که مینشستیم دونه دونه همه رو مجبور میکرد که کمرشون رو بلند کنن و
راست بشینن. بابام چون از بچگی در مورد راست نشستن کلی باهامون سر و کله
میزد، عاشق این کارش بود دو سه روز از
رفتنمون نگذشته بود، یه شب میخواستیم بریم مهمونی خونه یکی از دوستای
بابام، وقتی آماده شدیم که بریم دیدیم یکی در آپارتمان رو مکیزنه چون پشت
در آپارتمان بود فکر کردیم مهدی داداشم از طبقه بالاست بدون پرس و جو در رو
باز کردیم که یهو دیدیم محسن پرید داخل،از همدان سرزده اومده بود تا یعنی
سورپرایزمون کنه . باید بگم که موفق هم شد و ما حسابی سورپرایز شدیم، از
همه بیشتر یزدان خوشحال شده بود که از دیدن دایی مُح اول کلی رقصید بعد
پرید تو بغلش و سرش رو گذاشت رو شونش. یزدان
که دایی محسنش رو الگوی خودش قرار داده بود هر چیزی که محسن میگفت تکرار
میکرد، هر کاری که میکرد رو انجام میداد،شاید بخاطر اومدن محسن بود که کلی
لغت جدید یاد گرفت وقتی
که محسن گیتار میزد یزدان هم میرفت مینشست سر پاش و شروع میکرد به ادای
داییش رو در آوردن.خیلی با نمک میزد ، خودش از بس که ذوق میکرد که صدای
تارهارو در میاره بدو بدو اومد و دست من و مامان جون رو میگرفت و می آورد
تو اتاق و شروع کرد به زدن روی تارهای گیتار تا به ما نشون بده که داره
گیتار میزنه.

یه روزش رو هم رفتیم نمایشگاه بین المللی
لوازم خانگی، خیلی خوش گذشت. با اینکه مجبور شدم از صبح تا عصر دنبال یزدان
و بادکنکهایی که بهش داده بودم(فکر کنم 4،5 تایی بودن) بدوم اما چون من
عاشق این جور محیطهام خیلی بهم خوش گذشت.
یزدان مشغول بازی با بادکنکهاش که هر بار یکیش منفجر میشد

از هفته دوم مسافرتم چون اول ماه محرم بود بابام با دوستاش طبق هر سالشون رفتن کربلا. یه شب با دایی مهدی و دایی محسن و زن دایی و مامان جون و البته یزدان رفتیم پارک، هوا خیلی سرد بود اما حسابی خوش گذشت

بازی یزدان خان همراه زن دایی جون در محل بازی بچه ها در رستوران



شب بعدش دایی محسن خواست ما رو ببره بیرون
یا به قول یزدان دَدَ. به محض اینکه ماشین رو از خونه آورد بیرون بارش برف
شروع شد. یزدان که از بس لباس پوشیده بود خودش شبیه آدم برفی شده بود از
دیدن برفها و بارشش رو صورتش حسابی ذوق زده شده بود هر کاری میکردیم از زیر
برف کنار نمیومد .بالاخره ما هم مجبور شدیم همپای این پسربریم زیر آسمون و
برف بازی کنیم . خوب، اینم توفیق اجباری بود چون خیلی خیلی خوش گذشت اما
دیگه از فرداش از دست آقا یزدان که یک ریز میگفت برف آسایش نداشتیم. منم
از ترس اینکه سرما نخوره اونو زیاد بیرون نمی بردم ولی مگه یادش میرفت، ول
کن نبود.محسن هم رفت و یه تشت بزرگ پر کرد برف و آورد براش تا بازی کنه.  
با حال بود کنار بخاری برف بازی کردن.کلی ذوق کرد برفها رو میگرفت بحای اینکه به ما پرت کنه میریخت تو سر خودش.
یزدان و دختر همسایه هلیا خانم

یزدان در همایش علی اصغر



مسافرت ما حدود یک ماه طول کشید توی این مدت حسابی دلتنگ بابایی مهربون شده بودیم 
خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که
معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته ها .
|